|
ياسهاي عاشق عاشقانه سرودن را از تو دارم اي سراپا همه عشق اي گل ياس
| ||||||||||||||||||||
|
باز هم تو میای و جای پای همیشه گی ات رو محکمتر می کنی و می ری..... نمی دونم چی می خوای از این دل پاره پاره که توی این روزگار لعنتی هیچی ازش نموند و غم تو داغونش کرد .... می دونم که خوب معنی این سه نقطه ها رو می دونی .... چرا که خودت بودی که اختراعش کردی و وقتی ازت پرسیدم اینا چیه؟؟؟؟ گفتی : اینا نکته های مهم حرفامه بازم منم و این داشگاه پر از رویا و دانشکده ای که از در و دیوارش خاطره چشمان سیاه می باره.... امروز اومدم دوباره دانشگاه البته بعد از سالها نبودنت و به زحمت گل یاسی رو که یه روز به یادت گوشه محوطه دانشکده کاشته بودم پیداش کردم .... حالا همه اینا یه طرف ، توی اینهمه سالی که از ندیدنت می گذره همیشه توی ذهنم دنبال زندگیت بودم و خیلی سخت اینکه نزدیکترین کس زندگیم رو هیچوقت وسط نکشیدم، مبادا دل صاف و ساده اش از دستم برنجه.... خوب حالا که مدتی هست که ساکن شهری شدم که می دونم تو هم توی کوچه های همین شهر قدم می زنی و آخرین نگاه عاشقانه ما توی یکی از همین کوچه ها رنگ غروب گرفت ، هر وقت میام بیرون از خونه با حرص و ولع ، تمام زوایای خیابونها و کوچه ها و آدما رو می بلعم ، شاید چشماتو توی قاب چشمام پیدا کنم ..... درد اینجاست که به هیچکس نمی تونم بگم [ دوشنبه 1390/10/05 ] [ 20:19 ] [ داداش سيد باغبون ياسهاي عاشق ]
سلام بابایی دلم واسه دیدنت یه ذره شده امیر بابا ... اگه بدونی اینجا روزی چند بار عکسات رو نیگاه می کنم تو هم که مامانت رو به بابا ترجیح دادی و بی وفاییت رو از همین حالا داری نشون می دی ... شوخی کردم عزیز بابا ... پیش مامان جات بهتره من هم سعی می کنم زود زود به دیدن تو و مامانت بیام که دلم برای دوتاییتون حسابی پر می زنه اما وای از اون روزی که دوباره دستم بیافتی یه گاز کوچولو از لپهای خوشگلت می گیرم ... خوب حالا خونه بابا بزرگ قمی و عموی تهرونی خوش می گذره یا نه ؟؟؟؟ ببینم بابایی! رفتی تهرون سفید شدی یا هنوز همون سبزه بانمک موندی ؟؟؟ البته ناراحت نشو امیر عباس من خوشگل ترین پسر دنیاست
راستی رفتی پسر عمو کوچولوت رو دیدی ؟؟؟ اونجا شلوغ بازی که در نیوردین ؟؟؟؟ بابا بزرگ و مامان بزرگ رو که اذیت نکردین ؟؟ جیگر بابا! اونجا با پسر عمو دعوا نکنیااااااااااا !!! پسر عموت هر چی گفت شما هیچی نگو آخه اون کوچیکتره و عقلش نمی رسه بچه اس... تو بزرگتری تو باهاش کنار بیا .. باشه بابایی؟؟؟ اگه بچه خوبی باشی منم قول می دم از بوشهر که اومدم با خودم یه اسباب بازی خوشگل برای تو امیر رضا بیارم .. خوب من میخوام برم سر کار هوای مامان خانمت رو هم داشته باش نا سلامتی تو مرد مامانی... بوووووووووووس [ پنجشنبه 1390/04/16 ] [ 9:41 ] [ داداش سيد باغبون ياسهاي عاشق ]
سلام
آخیش اینجا چقدر نفس کشیدن راحت تره چیه بابا چرا اینجوری نگاه می کنین؟؟؟؟ اول بزارین خوب خستگیمو از تن به در کنم و بعد می نشینم و حسابی از سیر تا پیاز نبودنم رو می گم ..... می دونم خیلی بی وفا شده بودم .... می دونم گلای یاسم توی این مدتی که نبودم هی میومدن و سرک می کشیدن از گوشه پنجره کلبه و به راه چشم می دوختن.... می دونم یکی یکی دوستای گلم نگران نبودن داداش سید باغبون شده بودن و من همه اینا رو با تمام وجود حس کردم و همین هم بود که تموم دل نگرانی هام به آرامشی عمیق تبدیل شد ... خوب حالا بعد از اینهمه مقدمه چینی خبر مهمی رو می خوام به همه دنیا برسونم پس خوب گوشاتونو باز کنین .... داداش سید باغبون گلای یاس بالاخره بابا شد بعله اشتباه نشنیدین راست راست راسته .... گل یاس بابا تمام احساس بابا امیر عباس بابا توی این مدت گرفتار امر خطیر نگداری های قبل و بعد از تولد گل یاسم بودم الانم که دارم با عزیزای دلم حرف می زنم یک ماهی میشه که امیر عباسم چشم به دنیا باز کرده اینم وبلاگی که برای ایمر عباسم باز کردم به نام می تونید برید ایونجا ببینید.....خب من می رم و لی دیگه زود میام [ دوشنبه 1390/03/16 ] [ 21:15 ] [ داداش سيد باغبون ياسهاي عاشق ]
لحظه نبودن نیستن ها ، اگر منت می نهی بر كلام من ، باحترام سلامت می گویم و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هدیه می دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد. دیرروز یادگاری هایت همدم من شدند و به حرفهای نگفته من گوش دادند. و برایم دلسوزی كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراری بود و یادآوری خاطرات با تو بودن. دست نوشته ات را می بوسیدم و گریه می كردم. زیبا ، به بزرگی مهربانی ات ببخش كه اشكهایم دست خطت را بوسیدند. باز هم ستاره به ستاره جستجویت كردم. ولی نیافتمت. از كهكشان دلسپردگی من خسته شدی كه تاب ماندن نیاوردی و بی خبر رفتی ؟ مهتاب كهكشان نیافتنی من ، آنقدر بی تاب دیدنت شده ام كه دلتنگی ام را به قاصدك سپردم و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم. روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدك هم برنگشت. شاید او هم شیفته نگاه مهربانت شد. باشد، اشكالی ندارد. تو عزیزی ، اگه یه قاصدك هم از من قبول كنی ، خودش دنیایی است. كاش یاسهایی كه برایت پرپر شدند و به سویت آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز كنند.كاش باران بعد از ظهرهایت، تو را به یاد اشكهای من بیندازد. نازنین ، هر پرنده سفر كرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای كه می شكفد، نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام كن و لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه باران كن. بگذار باز هم قاصدك ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز كند. همین حوالی بی قراری ها باز هم گلهای بی تابی شكفته. زیبا ، امشب ، شام غریبان عاشقانه من و تو است. به یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود. تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن كن و بگذار مثل من بسوزد. مهربانی باران ، یادم كن در هر شبی كه بی ستاره شد کجایی بهترینم دیگر صدایت را نمیشنوم و تاریکی تنهایی مرحمی شده است بر دل شکسته ام کجایی؟ آنگاه که صدایت میکنم و در امتداد تاریکی به دنبال نور میگردم اثری از تو نیست و صدایت را نمیشنوم تو همان مسافر قریبی بودی که در جاده تنهایی قلبم پا گذاشت ی ولی امروز تو رفته ای ولی هنوز رد پایت بر روی قلبم جاریست هنوز هم صدای گام برداشتنت را میشنوم آرام آمدی و آرامتر رفتی یادگاری بر روی جاده قلبم گذاشتی و من برای همیشه جاده قلبم را بستم تا دیگر کسی پا بر روی تنها یادگاریت نگذارد کجایی مهربانم در تمام مدت ورودت همیشه همچون ابری بالای سرت بودم تا نور خورشید تو را اذیت نکند وقت ناراحتیت و خستگیت هر آنچه در آنجا بود برایت به ارمغان آوردم ولی هیچ گاه فکر نمیکردم تو روزی به انتهای جاده قلبم میرسی هرگاه که به دوردستها مینگریستم انگار انتهایی نداشت و بی انتها بود ولی افسوس که اشتباه فکر میکردم و دیگر فرصتی نیست تو رفته ای تو رفته ای و من تنها تر از همیشه با خدایم خلوت میکنم تورا من چشم در راهم
[ جمعه 1390/02/30 ] [ 18:48 ] [ داداش سيد باغبون ياسهاي عاشق ]
آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم خود به خود هوس باران را میکنم. آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود هوس یک کوچه تنها را میکنم. آن لحظه است که دلم میخواهد تنهایی در زیر باران بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم. قدم بزنم تا خیس خیس شوم ، خیس تر از قطره های باران…. خیس تر از آسمان و درختان. آن لحظه که خیس خیس می شوم ، دلم میخواهد باز زیر باران بمانم ، دلم نمیخواهد باران قطع شود. دوباره دلم برایت تنگ شده است ، دوباره دلم هوای تو را کرده است.
دلم میخواهد همیشه در کنارم باشی و من نیز برایت از عشق بگویم. بگویم که خیلی برایم عزیزی ، برایم بهترینی. دلم تنگ است و تو نیستی ، باید با این دلتنگی بسازم و بسوزم. دلم تنگ است برای راه رفتن در کنارت ، دست گذاشتن در دستانت ، نگاه به آن چشمهای زیبایت. فاصله بین من و تو غوغا می کند و این قلب را دلتنگتر می کند. کاش در کنارم بودی ، خیلی دلم گرفته است. وقتی دلم تنگ می شود در گوشه ای مینشینم و به یاد آن لحظه که در کنارمی اشک میریزم. کاش همیشه در کنارم بودی و حتی یک لحظه نیز از من دور نمیشدی. این دل بدجور بهانه تو را میگیرد ، نمی دانم چگونه با این دل بهانه گیرم بسازم! [ سه شنبه 1389/11/19 ] [ 16:50 ] [ داداش سيد باغبون ياسهاي عاشق ]
دلم پرواز می خواهد... ... دیگر کوله ام خالیست... ... دیگر صدای باران هم درمان نیست... ... باید بروم... ... جای من اینجا نیست... ... بروم آنجایی که باران از اوست... ... جایی فراسوی ابرها... ... آنجا که سنگها هم نفس می کشند... راهها به دو راهی ختم نمی شوند... ... و دستها تنها برای دستگیری دراز می شوند... ... و آغوشها تنها برای نوازش باز می شوند... ... آنجا که بوی یاس را به ارزش محبت می فروشند... ... و آنجا که مردمش می دانند... خط گندم يعنی ... نيمی بردار و نيمی ببخش... ... آنجا که روح... جسم را نگه می دارد.. و آنجا که آبی نیست ... آبی تر است... ... آنجا که دیگر نفس نیست... ... همه اش عشق است و عشق است و عشق... ... ... اما نه.... ... هنوز قلم به دستانم چسبیده... ... انگار هنوز هم باران درمان است... ... ... رهگذر...دیگر چیزی از کوله ات باقی نمانده... گویی پایان راهی... ... یادت باشد... در انتظار باران باشی... کفشهایت تشنه اند... ... ... یادم باشد... در انتظار آسمان بنشینم.. خاک همیشه خشک است... ... یادم باشد... در انتظار خورشید بنشینم... ماه همیشه تاریک است... ... یادم باشد... در انتظار گندم بنشینم.. نان همیشه تلخ است... ... یادم باشد... در انتظار نگاه بنشینم.. زبان همیشه دروغ است... ... یادم باشد... در انتظار دوست بنشینم.. بی گانه همیشه خسته است... ... یادم باشد ... در انتظار او بنشینم.. او همیشه هست.. همیشه مهربان است... * * * * * * * * * * * * خداوندا ! مگر نهاينکه من نيز چون تو تنهايم پس مرا درياب و به سوي خويش بازگردان ، دستان مهربانت را بگشا که سخت نيازمند آرامش آغوشت هستم ... [ سه شنبه 1389/11/19 ] [ 10:28 ] [ داداش سيد باغبون ياسهاي عاشق ]
محمد صلی الله علیه و آله همواره زنده است.مدینه ایمان، رسول رحمت را از دست داده است و مکّه توحید، محور وحدت را. اینک، خدای سبحان، رسول عزت آفرین را به جوار خویش برده و امت در سوگ آن پدر، یتیم شده است. آری، هر چندرابطه وحی، میان آسمان و زمین، و خدا و بشر قطع شده، ولی حضرت رسول صلی الله علیه و آله همیشه زنده است؛ در اذانی که مؤذّن فریاد برمی آورد؛ در تشهدی که نمازگزار می خواند؛ در نمازی که درپهنه زمین و در ازنای زمان برپا می شود؛ در جهاد هر رزمنده، در خشوع هر عارف، در تعلّم هر علم آموز، در عدالت گستری هر حاکم و در مقاوت هر مسلمان. آیا ایستادگی مسلمانان عصر حاضر در برابر هجوم نظامی سیاسی و فرهنگی استعمار و استکبار، یادآور همان مقاومت های دین مداران صدر اسلام در برابر شکنجه های قریش و محاصره شعب ابی طالب نیست؟ آری، راه، همان راه است و پیام، همان پیام پس محمد صلی الله علیه و آله همواره زنده است. مدینه در سوگسروش، تو را استواری بخشید و بزرگ داشت، تا ندای حق تعالی را در همه سرزمین ها بیفشانی، تا از همه جای خاک، نهال ایمان بشکفد، و چراغ وحدانیت، همه جا را به روشنی بیاراید. تو، تن را به خدای خویش سپردی و جان را در طبق اخلاص نهادی و یک تنه در برابر دنیای کفر و باطل ایستادی. نام تو، دل های کافران را می سوزانَد، و یاد تو آرام بخش خاطر مؤمنان است. اینک هر چند از میان امت رفته ای، اما درس ایمان و وفا و جهاد و صبر که به پیروان خویش آموخته ای، باقی است. هم اکنون گرچه مدینه، در سوگ نشسته است، اما در رواق چشم های اشکبار، انعکاس جاودانگی تو پیداست. امروز، گرچه محشر غم و قیامت اندوه برپاست، لیکن این داغ جانکاه را، شکوه آیین و فروغ نامت، تسلی می دهد. نام تو زیور هر بامداد و شامگاه ما باد ای رسول. بیست و هشتم صفرماه صفر رو به پایان است. رحلت جانسوز رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در بیست و هشتم، و شهادت امام هشتم در آخرین روز این ماه، ایّام اندوهبار در این ماه است. از آغاز محرم، تا عاشورا، اربعین و بیست و هشتم صفر، روز رحلت حضرت رسول صلی الله علیه و آله سرشک غم باریده ایم. این غم در سوگ فرزانه ترین فریاد تاریخ است. مردی که برادر نور، انفجار گستره اخلاص، پاک تر از نسیم و شبنم، پیام آور رستگاری و فلاح، سرچشمه روشن آب حیات، پیام آور مهر و دین، سفیر کبیر هدایت، مکمل مکارم، و مرد میدان عدالت و ایمان بود. آری، ای رسول، ای خلاصه هستی، ای مصطفا، تو بودی که کنگره های کاخ های ستم را فروریختی، دریاچه های کفر را خشکاندی، خواب آلودگان زمانه را پریشان ساختی، و سند محکومیت شرک و ظلم را به امضا رساندی. پس اینک سلامی سبز نثارت باد ای امین. خون پرستوههنوز هم صدای خوب او، در سراسر تاریخ به گوش می رسد. هنوز هم قامتش، به بلندای آسمان حقیقت است. به صلابت صخره ها می ماند و به عظمت کوهساران. ردای بلند رسالت بر دوش او زیبنده بود و نخل پربار هدایت وامامت، از کلام وی قوام یافت و تداوم پذیرفت. او، قله بلند شرافت و فضیلت، گنجینه ارزشمند کرامت، ستاره راهنمای بشریت، پیام آور برگزیده خداوند، مهتر پیامبران، امینِ حضرت رحمان، پایه استوار ایمان، پاکیزه ترین آفریده خدا، و معدن لطف و صفا بود. امروز در ماتم آن رسول مدنی، دل ها دریای خون است و دیده ها در امواج اشک شناور است. امروز میهن اسلامی ما، غرق ماتم است و مردم مسلمان در سوگ رسول ایمان. امروز، غروب هم، رنگ ماتم او را دارد. درود شقایق ها بر تو باد و خون پرستوها نثار راه پاکت، ای ماندگارترین یادِ زمانه. اشکِ غم
[ سه شنبه 1389/11/12 ] [ 12:40 ] [ داداش سيد باغبون ياسهاي عاشق ]
برف
من به اندازه آغوش توام
تقدیر نگاهت
[ دوشنبه 1389/11/04 ] [ 19:4 ] [ داداش سيد باغبون ياسهاي عاشق ]
همه ما پنهانی و در نهان، دل گفته هایی با خدا داریم، کسی از آن خبر ندارد و خود می گوییم و خدا شنونده است. آنچه در این ایمیل می خوانید بخشی هایی از گفتگوهای "من وشما"، با خداست: همان خدا، همان خدای فراموش شده ای که به گاه بی كسی و درماندگی سراغش را می گیریم ... همان كه هیچگاه ما را از یاد نمیبرد! گفتم: خستهام گفت: "لاتقنطوا من رحمة الله" از رحمت خدا ناامید نشید (زمر/53) گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای! گفت: "فاذکرونی اذکرکم" منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ گفت: "و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا" تو چه میدانی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟ گفت: "واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله" کارهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109) گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره کنی تمامه! گفت: "عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم" شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) گفتم: "انا عبدک الضعیف الذلیل..." اصلا چطور دلت میاد؟ گفت: "ان الله بالناس لرئوف رحیم" خدا نسبت به همهی مردم (نسبت به همه) مهربان است (بقره/143) گفتم: دلم گرفته گفت: "بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا" (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس/58) گفتم: اصلا بیخیال! توکلت علی الله گفت: "ان الله یحب المتوکلین" خدا آنهایی را که توکل میکنند دوست دارد (آل عمران/159) گفتم: خیلی چاکریم! ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن! گفت: "و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره" بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت میکنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا میکنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر میکنند (حج/۱۱) گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم؛ گفت: "فانی قریب" من که نزدیکم (بقره/186) گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش میشد به تو نزدیک بشوم گفت: "و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال" هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/205) گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفت: "ألا تحبون ان یغفرالله لکم" دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/22) گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی گفت: "و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه" پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/90) گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری میتوانم بکنم؟ گفت: "الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده" مگر نمیدانید خداست که توبه را از بندههایش قبول میکند؟! (توبه/104) گفتم: دیگر روی توبه ندارم گفت: "الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب"(ولی) خدا عزیز و دانا است، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/3) گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟ گفت: "ان الله یغفر الذنوب جمیعا" خدا همهی گناهها را میبخشد (زمر/53) گفتم: یعنی اگر باز هم بیابم؟ بازهم مرا میبخشی؟ گفت: "و من یغفر الذنوب الا الله" [چرا كه نه!] به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱35) گفتم: نمیدانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم میزند؛ ذوبم میکند؛ عاشق میشوم! ... توبه میکنم گفت: "ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین" [این را بدان كه] خدا هم توبهکنندهها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/222) ناخواسته گفتم: "الهی و ربی من لی غیرک" ای خدا و پروردگار من! [آخر] من جز تو كه را دارم؟ گفت: "الیس الله بکاف عبده" خدا برای بندهاش کافی نیست؟ (زمر/36) گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار میتوانم بکنم؟ گفت: "یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما" ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشتههایش بر شما درود و رحمت میفرستند تا شما را از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. ( احزاب/42) گفتم: هیچ کسی نمیداند تو دلم چه میگذرد گفت: "ان الله یحول بین المرء و قلبه" خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) گفتم: غیر از تو کسی را ندارم گفت: "نحن اقرب الیه من حبل الورید" ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (ق/16) با خودم گفتم: خداوند!... خالق هستی!... با فرشتههایش!... به ما درود میفرستند تا هدایت شویم؟! ... پس باید ثابت كنم كه شایستهی سلام و درود عرشیانم. باید گوهر درونم را از هرچه زنگار پاك كنم...
[ یکشنبه 1389/11/03 ] [ 21:58 ] [ داداش سيد باغبون ياسهاي عاشق ]
برای اینکه بگویم نرفتی از یادم [ شنبه 1389/11/02 ] [ 21:35 ] [ داداش سيد باغبون ياسهاي عاشق ]
|
||||||||||||||||||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||||||||||||||||||||